|
شعر و ترانه(همه چیستان) سکوت دماوندِ تنهایی، همچنان نبودت را ناله می کشد... (وبلاگ رسمی فرامرز فرحمهر)
| ||
دیروز رفتم گورستان و سفارش سنگ قبرم را دادم... طرف گفت: تو که هنوز نمرده ای؟! تازه سن فرزندم را داری؟! گفتم چه فرقی میکند؟! اندازه ی هزاران سال زجر کشیده ام اندازه قرن ها تنهایی... و اندازه ی ناامیدهای دنیا یأس... چه فرقی میکند از این به بعد زنده باشم وقتی که دیگر خوشحال...؟ وقتی که دیگر هیچ
فلسفه و منطقی هم از پسم بر نمی آید...؟ سنگم را بتراش و رویش بنویس آرامگاه قلبی که هرگز به آرامش نرسید... بتراش
برادر با حیرت نگاهم نکن!!! ... از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهر طبقه بندی: شعر، ترانه و متنهای من، برچسب ها: سنگ قبر، سفارش سنگ قبرم را دادم...، اندازه ی هزاران سال زجر کشیده ام، قرن ها تنهایی...، ناامیدهای دنیا، آرامگاه قلبی که هرگز به آرامش نرسید...، قلبی که هرگز به آرامش نرسید...، از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهر، http://s3.picofile.com/file/7372254836/647.jpg، [ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 09:47 ق.ظ ] [ فرامرز فرحمهر ]
...به پایان رسیده باشی و بخواهی آغاز کنی با بالهای شکسته بخواهی پرواز کنی درها را بر دیوار بذاری رو به بهشت ... اما هر روز آن ها را به جهنم باز کنی... ...حالت خراب باشد و جای الکل و مشروب از باکس در یخچال دلستر بخوری!!! در بیداری که هیچ! در خوابهایت هم ... بین گذشته و آینده هر شب جر بخوری!! بخواهی از نو، عاشق بشوی شاید از این طریق باز کوک بشوی!!! اما تجربه... فریاد که باید... به دوست دخترت مشکوک بشوی... خلاصه یک عمر در دایره ی هیچ میچرخی تا که از رو میروی میفهمی که هرچه دست و پا میزنی بیشتر و بیشتر فرو میروی.... از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهرطبقه بندی: شعر، ترانه و متنهای من، برچسب ها: مرداب، پرواز با بالهای شکسته، درها را بر دیوار بذاری رو به بهشت ...، به جهنم باز کنی...، جای الکل و مشروب، هر شب جر بخوری!!، به دوست دخترت مشکوک بشوی...، دایره ی هیچ، بیشتر و بیشتر فرو میروی....، از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهر، http://s3.picofile.com/file/7372247204/597.jpg، [ شنبه 30 اردیبهشت 1391 ] [ 07:34 ق.ظ ] [ فرامرز فرحمهر ]
با هفت تیر گلایه اش... به سمت زندگی نشانه رفت و زندگی او را سوراخ سوراخ کرد... ...فرشته ها سر نعشَش آمدند و دیدند هفت تیرش همان تفنگ آب پاش کودکیهایش بوده... همان تفنگی که با آن به گلها آب میداد ... از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهرطبقه بندی: شعر، ترانه و متنهای من، برچسب ها: تیر گلایه، زندگی او را سوراخ سوراخ کرد...، فرشته ها سر نعشَش آمدند، تفنگ آب پاش کودیکها، تفنگی که با آن به گلها آب میداد ...، فرامرز فرحمهر، تفنگ آب پاش، از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهر، http://s3.picofile.com/file/7372242575/575.jpg، [ جمعه 29 اردیبهشت 1391 ] [ 03:18 ب.ظ ] [ فرامرز فرحمهر ]
![]() به راستی چگونه تو را ببخشم؟ تو دو نفر از عزیزترین کسانم را کشتی؟ دو نفری که پاره ی وجودم بودند اول فرشته ی درونت و دوم پیامبر درونم را... ...کاش هیچوقت کودک درونت بزرگ نمیشد... کاش هیچوقت خود را فراموش نمیکردی... کاش کمر به قتل من نمی بستی... کاش هیچوقت پیشرفت نمیکردی... پیشرفتی که باعث پس رفتت شد... کاش به
جای عوض شدن رشد میکردی... ... چگونه تو را ببخشم؟ وقتی دلم هر روز برای آن فرشته ی مُرده تنگ... و همزمان در گوشم... میپیچد که... تو را هرگز دوست نداشتم... ما به هم نمیخوریم... هر کسی
دنبال بالاتر از خودش است... ... هه ... ... مزاحمم
نشو!!!! ... چگونه تو را ببخشم؟ وقتی که قلبم را شکافتی و با بی اعتنایی گفتی! ...نمیخواهم قلب کسی را بشکنم... !!! و از خود پرسیدم... مگر قلب شکستن با شکافتن... ؟؟؟؟ ... ...در
آتشم از بین می روم اما تو را نمیبخشم نمیبخشم تا روزی که جهان هستی... کارما ... آفریدگار... در نهایت هر چه که هست بین ما قضاوت کند ... وجدانت ناآرام باد... !!! دلنوشته: فرامرز فرحمهرطبقه بندی: شعر، ترانه و متنهای من، برچسب ها: چگونه تو را ببخشم؟، دو نفر از عزیزترین کسانم را کشتی؟، فرشته ی درونت، پیامبر درونم، کودک درون، کاش هیچوقت پیشرفت نمیکردی...، به جای عوض شدن رشد میکردی...، فرشته ی مُرده، تو را هرگز دوست نداشتم...، هر کسی دنبال بالاتر از خودش است...، مگر قلب شکستن با شکافتن... ؟؟؟؟، آتش خشم، وجدانت آرام باد... !!!، دلنوشته: فرامرز فرحمهر، قضاوت، http://s3.picofile.com/file/7380902682/677.jpg، [ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ فرامرز فرحمهر ]
فلسفه و عرفان و روانشناسی... تمامش را با هم جمع زدم ... و از احساسم کسر کردم... تا علتی برای عاشق ماندنم... اما نشد... باز هم در این معادله... چشمان تو دانشمندتر است... از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهر طبقه بندی: شعر، ترانه و متنهای من، برچسب ها: معادله ی اشتباه، فلسفه و عرفان و روانشناسی...، از احساسم کسر کردم...، چشمان تو دانشمندتر است...، از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهر، http://s3.picofile.com/file/7380617525/668.jpg، [ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 08:17 ب.ظ ] [ فرامرز فرحمهر ]
![]() ما به عصر تازه ای وارد شده ایم! عصر سخن چشمها و قورت دادن واژه هایی که بوی استفراغ میدهند ... عصری که زندگی بوی لاشه گربۀ طرد شده... عصری که شبها در پستوی خانه های خالی... و پارکهای سرسبز و ماشینهای ولگردَش... از آزادی سر به فلک کشیده! سایه ها با یکدیگر... تمام نیروی جنسی پنهان شهر را ... آزاد میکنند... و صبح با حیرت از یکدیگر میپرسند... فرشتگان کوچک فال فروش مترو از کجا آمده اند؟!... عصری که دهانت به آسمان و چشمهایت به پاهای مردمانی ست که روی شانه هایت ایستاده اند و با خورشید... عصری که تا آنجا تنها می شوی که عاشق مترسکها ... و آرزو میکنی کلاغهای مزرعه تنهایی شانه هایت را... ... ما به عصر تازه ای وارد شده ایم! عصری که درها به
دیوارهای بتونی...
و پنجره ها از بیرون قفل شده اند... از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهر طبقه بندی: شعر، ترانه و متنهای من، برچسب ها: عصر تازه، عصر سخن چشمها، بوی لاشه گربۀ طرد شده...، پستوی خانه های خالی...، فرشتگان کوچک فال فروش مترو از کجا آمده اند؟!...، پاهای مردمانی که روی شانه هایت ایستاده اند، پنجره ها از بیرون قفل شده اند...، از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهر، http://s3.picofile.com/file/7379227204/667.jpg، [ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 03:16 ق.ظ ] [ فرامرز فرحمهر ]
![]() وقتی که به دنیا آمدم مادرم ذوق زده شده بود و پدر متحیر .... مادر برای حس مادر شدن و پدر
برای حس آفریدن... مادر و پدر بزرگ... برای اینکه نوه دار شده اند... و برادر... برای اینکه یک همبازی پیدا کرده است... گویی هر کسی آمده بود تکه اش را بردارد و برود... ... و هیچ کس برای حضورم شادمان.... هیچ کس من را برای من نمیخواست... آری از بطن
تولد تنها بودم تنهای تنها.... از کتاب محدود بی پایان: فرامرز فرحمهر طبقه بندی: شعر، ترانه و متنهای من، برچسب ها: خودخواهانه، وقتی که به دنیا آمدم، مادرم ذوق زده شده بود، پدر متحیر ....، مادر و پدر بزرگ...، برادر... برای اینکه یک همبازی پیدا کرده است...، هیچ کس برای حضورم شادمان....، من را برای من نمیخواست...، تنها بودم تنهای تنها....، از کتاب محدود بی پایان: فرامرز فرحمهر، http://s3.picofile.com/file/7375736983/666.jpg، [ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ فرامرز فرحمهر ]
![]() آی
شاعرها و عاشقها دستها را سروده اید چشمها را ستاییده اید و آغوشها را به تصویر کشیده اید... بسیار هم عالی ست بسیار هم حق با شماست... ... چشمها جادو کننده اند دستها امید دهنده و آغوشها شفا دهنده ... اما عجیب، غریب است... بسیار عجیب، معصوم... پاها را میگویم... پاها... همان
پاها که هزاران بار قوزکشان میشکند و به راه ادامه میدهند... تا به همان چشمها دستها و آغوشها... همان
پاها که در کفشهایمان بو میگیرند تا به عطر آن لبها ... ... بیایید پاهایمان را بستاییم و در پیاده روی زندگی دیگر به هم پشت پا نزنیم...!!! از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهر طبقه بندی: شعر، ترانه و متنهای من، برچسب ها: بیایید پاهایمان را بستاییم، شاعرها و عاشقها، چشمها را ستاییده اید، چشمها جادو کننده اند، آغوشها شفا دهنده ...، پاها که هزاران بار قوزکشان میشکند، در کفشهایمان بو میگیرند، پیاده روی زندگی، به هم پشت پا نزنیم...!!!، از کتاب انسان سگی: فرامرز فرحمهر، http://s3.picofile.com/file/7372257311/657.jpg، [ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 05:15 ب.ظ ] [ فرامرز فرحمهر ]
|
||
| شعر و ترانه (همه چیستان) | ||